17 مهر 1395
زبانش در دهانش خشک شده بود...
وارد خیمه شد...کودکش نا آرامی می کرد. گریه های کودک کلافه اش کرده بود از روی همسرش خجالت می کشید . دشمنی که پیش رویش ایستاده بود چنان درگیر زرق وبرق دنیا شده بود که حتی ذره ای رحم در وجودش نبود... نزدیک رفت و کودک را از… بیشتر »
نظر دهید »
17 مهر 1395
کنار عمو ایستاده بود و به حرفهایش با یارانش گوش می داد.
حرف هایی که عمو درباره شهادت می زد او مجذوب و متحیر کرده بود دلش تاب نیاورد و به عمو نگاه کرد.
«عمو جان آیا من نیز به فیض شهادت می رسم؟»
عمو او را در آغوش گرفت و به سینه چسباند
«فرزندم مرگ را… بیشتر »