29 مهر 1395
تو میتوانی روسری نصفه نیمه ات را هی برداری و دوباره بگذاری
میتوانی گاهی بادبزنش کنی
میتوانی مانتوی سفید کوتاه نازک چسبان بپوشی تا گرمت نشود
میتوانی شلواری بپوشی که دمپایش تا صندل ات ۲۰ سانتیمتر
فاصله داشته باشد
میتوانی جوراب هم نپوشی
لاک هم لابد خنک… بیشتر »
نظر دهید »
29 مهر 1395
بانو جان !
این چادر تا برسد به دست تو
هم از کوچه های مدینه گذشته
هم از کربلا
هم از بازار شام...!
چادرت را در آغوش بگیر و بخواه تا برایت روضه بخواند
او همه را از نزدیک دیده است... بیشتر »
29 مهر 1395
قدم زدن زیر باران را
دوست دارم!
بارانِ چشم هایِ هرزه گرد را،نه!
بارانِ چشم هایی که مرا به عنوانِ عروسکِ خوش خط و خال می بینند را،نه!
بارانِ پاکِ خداوندی را
وقتی که
با قطراتِ ریز و درشتش
مثلِ شبنمی بر گلبرگِ چادرم لیز می خورند. . . بیشتر »
29 مهر 1395
از کنار هردختری که رد می شد
یک تنه ی جانانه می زد و لذت می برد ...
- یک اصطکاک دوست داشتنی با هرکسی که در نظرش خوش تراش تر بود! -
یک آن دیدم مقابل من است
نفسم حبس شد
چادرم را کشیدم جلوتر و میخکوب سر جایم ایستادم
ببخشیدی گفت و خودش را کشید کنار ...
حالا… بیشتر »