05 اردیبهشت 1397
گفت: اسكله چه خبر؟ گفتم: «منتظر شماست كه برويد شهيد شويد.» خنديد ، چند قدم جلو رفت، برگشت نگاهي كرد و دوباره رفت. جسدش را كه آوردند گريه ام گرفت. گفتم : من شوخي كردم.» تو چرا شهيد شدي؟! بیشتر »
نظر دهید »
05 اردیبهشت 1397
تادستش نوشابه فانتا را ديدم، عصباني شدم و گفتم تو دوباره براي من فانتا خريدي؟ چند بار بگم من پپسي مي خورم. عباس خيلي آرام گفت: حالا نمي شود فانتا بخوريد؟ گفتم چرا و اصرار كردم. گفت: كارخانه پپسي براي اسرائيل است. اين جريان براي قبل از انقلاب و دوره… بیشتر »
05 اردیبهشت 1397
قهر کرده اید انگار ؟ درست نمیگویم؟ حاجی دیگر نمیخندی …! چه شده آن لبخندهای دائمت؟ حاجی آنطور درخودت رفته ای دلم غصه اش میشود …سرت را بالا بگیر… به چه می اندیشی؟ از چه دلگیری؟ … راستی حاجی ! قبلا ها یه عده ای میگفتند شماها رفتید… بیشتر »